امروز آغاز فرصت های باقی مانده است...

ساکنین دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند...چه تلخ است قصه ی عادت.

کاش دنیام دسته خودم بود.خسته شدم...

کاش می شد می رفتم دنبال آرزوهام ولی الآن مجبورم جوری باشم که دنیا میخواد...

کاش میشد به دنیای خودم میرسیدم.پولام دسته خودم بود و میرفتم دنیا رو ببینم.از همه چی جدا...

دنبال سوالای قشنگم میرفتم...اینکه دنیا چیه از کجا اومده...کاش هرکس خودش انتخاب میکرد...

الآنم میشه ولی سختی باید کشید.خدای من کمک کن مانعای سر راهمو کنار بزنم...خدای من کمکم کن بچشم طعم آرزوهامو... 

من میشم اونی که میخوام.حتی اگه تنها شم خدا با منه...آخیش...چه آرامشی داره بودنت تو این دنیا ...

از تقدیر سرنوشت غمگین مباش...چه بسا سگ هایی که بر اجساد شیرها رقصیدند و شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند ولی نمیدانستند : شیر شیر می ماند و سگ...سگ! 

نوشته شده در ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات () |

روزگارا که چنین سخت به من میگیری،

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست...
 گرچه دلگیرتر از دیروزم،گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند!لیک باور دارم،داخوشی ها کم نیست...
زندگی باید کرد... 


نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات () |

Not in words, in silences

Between meaning lies:

Words embrace

The known, but who impart to us

Our shared secret

 

 

...معانی در کلمات نیست

 در سکوتی است که بین آنهاست

کلمات دانسته ها را در بر می گیرند

اما کیست، جز سکوت،

 که سهم ما را از اسرار نادانسته ادا کند

 

با تشکر از دوست عزیزم: نوشین مدنی .بچه ها لطفا مطلب پایین رو هم بخونید.خواهش میکنم.به کمکتون نیاز دارم.

 

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات () |

سلام !خوبین بچه ها؟واییییییییی شرمنده کردین! نظراتونو همشو دوس داشتم!نمیدونم چرا وقت نمیشد بیام!

ایییییی زندگی...پیرمون کرد به خدا!حس میکنم موهام داره سفید میشه!این یکی آپمم گرم و نرم و دوستانه است.دلم نمیاد تو وبلاگم تند حرف بزنم...ولی اگه بدونین چقد حرف و اعتراض تو این دلمه...که اگه سرازیر شه یه ژاپن دیگه رو میبره زیره آب...

 

اومدم شروع کنم...دستم رو صفحه کلید الکی میچرخید.انگشتام منتظر یه اشاره از افکاره مغزم بودن که شروع کنن به نوشتن حرفاش ولی از بس مغزمو فایل بندی نکرده بودم اگه بیشتر فک میکردم هنگ میکرد!پس بهتر بود بس کنم....خودتون میشه بنویسید انگشتام؟آره خودتون لطفا.من خستس مغزم... تا همینجاشم شاهکار کردم رسیدم.همشم واسه بخشه امیدواره مغزم بوده...جایی که زندگیم توش خلاصه میشه.جایی که هروقت تنها شدم و مشکلاتم روم سرازیر شد مثه یه نردبون کمکم کردن. نردبونی که باعث شد من به اینجا برسم.جایی که محکم وایسادم  و محکم ترم قدمامو ور میدارم...

سخت هس ولی حال میده کلا آدم با سختیا در گیر شه...!

وایسا وایسا...2 دیقه دیگه...صبر کن...TURN OFF شدم...

 

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار.تا که تنهاییت از دیدنه آن جا بخورد.و بداند که دله من با توست.در همین یک قدمی...

 

نوشته شده در ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط ساحل نظرات () |

به قوله یه عزیزی:

courage is when you're afraid but you keep on moving anyway

courage is when you're in pain but you keep on living anyway!

سلامممممممممم به همگی!وای نمیدونید چقد دلم واستون تنگ شده بود.این روزا انقد سرم شلوغ بود که اگه الآن نمیخواستم وبمو آپ کنم تا فردا صبح سرمو میخواروندم...!

چطورید؟من که خیلی خوبم!حرف ندارم.عاشق روزایی هستم که سرم شلوغه.روزایی که همه کارام پشته همه و من واقعا احساس میکنم آدم مهم و مؤثری هستم!بعد اونروز که گریه کردم همه موفقیتام عین چی میریزه رو سرم!همه چی محشر پیش میره!و من میدونم این فقط و فقط به خاطره خودمه.من با همه موانع کنا اومدم."کنار اومدم.نجنگیدم."و حالا میبینم که چقد خوبه آدم از همه چی لذت ببره!البته یه دلیله دیگه ی خوشحالیم بارون دیشب و هوای ابریه امروزه...من عاشق بارونم...

میدونید تو این مدت خیلیا تنهام گذاشتن یا واسم دردسر درست کردن اما من حتی نفهمیدم چطوری با این همه مشکل کنا اومدم!هه...

از همه بچه هایی که میان وبم ممنونم.عاشقتونم.همیشه به دوستام میگم:اگه ما آدمای بزرگی نشیم پس کی بشه؟تا ما هستیم واسه بدتر شدن زوده...کاری میکنم که اگه منو بکشیدم نتونید ازم خلاص شید."اونایی که باید میفهمیدن فهمیدن!"

 

دوستت دارم هایت تا دیروز 

قلبم را میلرزاند

امروز...

زمین میلرزد اما قلبم...

 

خدایا فقط

یک زلزله ی کوچک دیگر!

تا شاید دوباره از خانه بیرون بیآید!

یک باره دیگر...

 

نمیدانم خوب است یا بد اما

این روز ها آتشفشانی در وجودم برپاست

که حتی زمین لرزه ها را

احساس نمیکنم!

 

باید منطقی باشیم!

زمین هم حق دارد

خونش به جوش بیاید

و گاهی تکانی بخورد!

 

از ترس اینکه قلبم

زیر آوار فراموشیت بماند

یک هفته است 

در پارک مقابل پنجره ات 

چادر زده ام...

میلاد تهرانی

 

 

 

همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.در بن بست هم راه آسمان باز است.پرواز را بیاموز...

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط ساحل نظرات () |

شما دو انتخاب دارید

جری مدیر یک رستوران است.
او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.

هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:

”اگر من کمی بهتر از این بودم  دوقلو می شدم.“

هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

چرا؟

برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.

اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که  چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:

من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟

جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم.

می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم.من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت  که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.
من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.

من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“

جری گفت ” همینطور است“

”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار  می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.

شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.

شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.

شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.

این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“

چند سال بعد،

من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.

و بعد ؟؟؟

صبح هنگام،او با سه مرد سارق روبرو شد

آنها چه می خواستند؟

#123*+!@$%&*~

درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد.

دزدان وحشت کرده و به او شلیک  کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.

پس از 18 ساعت جراحی

و هفته ها مراقبتهای ویژه

جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،

پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو  می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“

من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.

جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“

”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“

پرسیدم : ”نترسیده بودی“

جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.

اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس  می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها  وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم.

من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“

”می دانستم که باید کاری کنم“

پرسیدم ”چکار کردی“

جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم

یا نه“

من پاسخ دادم ”بله“

دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.

و پاسخ دادم ” گلوله“

درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند .من از او آموختم که

هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید.

طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست  و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.

بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.

حال شما دو انتخاب دارید:

بی تفاوت بگذرید

کمی فکر کنید که چگونه از این به بعد انتخاب کنید.

سال ٨٩ تموم شدی...داری میری...بوس از شکوفه های بهارت و دریای گرم تابستونت و خورشید و برگای طلایی پاییز و برف پاک زمستونت.دوست دارم.

سال ٩٠ داری میای...دوستم باش...

این سلام و خدافظی ها فقط داره به ما میگه زندگی همین الانه...نه وقتی کنکور قبول شدم.ماشین مدل بالا خریدم.خونه ی بزرگ بخرم...نه وقتی زمان تموم شده...زندگی همین حالاس.پس ازش لذت ببر طوری که بعدها حسرت زمان های از دست رفته رو نخوری...امروز آغاز فرصت های باقی موندس.به خدا میسپرمتون.

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط ساحل نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره